به قلم دامنه. به نام خدا. درخونگاه. چندی پیش، از شاتل« درخونگاه» را به تماشا نشستم. (درخونگاه منطقهای از مناطق شهر تهران است) یادداشتهایی هنگام دیدن فیلم نوشتم ڪه اینڪ تبدیل به یڪ متن میڪنم. البته ضعفها و تیرگیها درین فیلم، از نگاه من زیاد است، اما نمیتوانم از نڪاتی ڪه مؤثر دیدم و برداشت نمودهام، به اشتراڪ نگذارم، پردهپرده میڪنم تا برداشت خوانندگان را آسانتر سازم:
گریم امین حیایی در فیلم سینمایی «درخونگاه»
پردهی ۱. رضا (امین حیایی) از ژاپن به ایران برمیگردد؛ پس از هفتهشت سال ڪار و تلخیها. به مادرش میگوید از یڪ ژاپنی پرسیدم چرا اینهمه پیشرفت ڪردهاید؟ گفت به سه علت: نسل جوان، هدف، چندخدایی! یعنی هر چی نفع دارد همان دینشان است!
پردهی ۲. مادر ڪه فقر و فلاڪتش ڪِش آمده است، میگوید من الان آدم میخواهم نه گرگ و سگ.
پردهی ۳. رضا با اِعجاب میگوید زیرِ پاشون آبه، اما انگار رو آتیشاند. اشارهی حیایی است به تحرڪ ژاپنیها.
پردهی ۴. رضا شخصیت محوری فیلم ڪه فردی با سابقهی شرارت و ... است و برادرش در جبهه شهید شده، وقتی در اتاق، مادربزرگش را میبیند او را «خورشید» خود میخواند. با اینڪه «لات» است و از ژاپن برگشته، اما احترام به جدّه را برای خود ارزش میبیند.
پردهی ۵. رضا وقتی میبیند هنوز دور و بریهاش با منجلاب ڪژروی مانند زورگیری، قمهڪشی و آزار شهروندان وداع نڪردند میگوید هرچه پیرای آنجا ڪار میڪنند، اینجا جوانا لالا. و از سرِ فسوس میگوید پیرمرد ۸۰ساله میره تازه تنیس یاد میگیره و گیتار.
پردهی ۶. فیلم در یڪ صحنه ڪارگاه دستڪشسازی لاستیڪی را نشان میدهد ڪه دو چیز را برساند: ڪارگران آن، همه زنان پایینشهریاند، دستڪش هم سرانجام به دست همان زنان است ڪه باید دستشان بڪنن و برای خانههای بالاشهری ڪار ڪنند.
پردهی ۷. وقتی حیایی از جمشیدهاشمپور سراغ رفیق قدیمیاش را میپرسد، جمشید میگوید اون دیگه هیچ رقمیمانند گذشتهاش نیست. یعنی رفت پیِ فساد و تباهی.
پردهی ۸. وقتی رضا از پدرش میپرسد چرا آنهمه پول توی حسابم را به باد دادید؟ جواب داد توی قیر بودیم، توی گیر بودیم. حیایی میگوید من به «یِن» پول درآوردم، نه به ریال. اما حیایی هنوز نمیداند یڪ نزولخوار پول را با حیله و نیرنگ از چنگ مادر درآورد، چندی سود داد و سرانجام دررفت.
پردهی ۹. وقتی حیایی برای نجات رفیقش از زندان به او میگوید تو را با پولی ڪه ژاپن درآوردم، از زندان درمیآورم، رفیقش میگوید نه، من بیرون ڪلی بدهڪارم، زندان باشم آزادم، بیرون بیام در زندانم!
پردهی ۱۰. حیایی زمینی خشڪ و دورافتاده را معامله میڪند ڪه تا پرورش ماهی بزند، و میگوید هر ڪس را ڪه دیدی جَنم دارد اما ڪار ندارد، بگو بیاد پیشم ڪار بدم. اما پولش را ڪه به حساب مادر بود، نزولخوار یڪجا قورت دادهبود و نقشهی ڪار حیایی بر باد.
پردهی ۱۱. در یڪ صحنهی فیلم، سریال «سلطان و شبان» در اتاق مادر در حال پخش است ڪه دیالوگ آن به این میماند: این گوسفندان مانند درباریان تو نیستند! ڪه هر چه فرمان بدی، بلهقربان بگویند، اینا را با حُشحُشششششش بچرانی، نه با فرمان و دادوبیداد!
پردهی ۱۲. فیلم، سراسر صحنه است، سخن و درد و البته مقداری هم مسألهساز و تیرهنما، اما در جایی ڪه میبینی ڪف پای مادربزرگ پیر و زمینگیر، با دستان مادر با ولَرم، مهربانانه پاشویی میشود، دل انسان آرام میگیرد؛ آداب و ادبی برخاسته از اسلام و ایران. والسلام.