چهارشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ۱۰:۳۱ ق.ظ
به قلم دامنه. در «مدرسهی سلیمانی» (۱۸) به نام خدا. سلام. شهید حاج قاسم سلیمانی در آخرین مأموریت الهیاش وقتی از بیروت خارج میشود، دوستان به نوعی به او میگویند ڪه شما به بغداد نروید. سردار میگوید: « من دارم به مَقتَل [شهادتگاه، قتلگاه] خودم میروم». ( منبع)
شهید سپهبد قاسم سلیمانی و سید حسن نصرالله
این روزها (بهمن 1398) در ادلب سوریه نبرد برای پاکسازی از نیروهای جبههالنُصره
نڪتهی نیمهتشریحی:زندگی، مقدمهای بسیارزیبا برای آخرت است، هرچه طولانیتر، بهتر. هرچه معنویتر و مینوییتر، پذیرندهتر. تنها مقدمهایی بر ڪتاب حیات آدمی، ڪه انسان آن را همیدوست میدارد. همی. حتی حاضر نمیشود تمام شود تا وارد متن ڪتاب و گفتارهای آن و پایانش شود. شاید به همین علت باشد رسول خدا (ص) دنیای زیبای خدا را به «مزرعه» تشبیه ڪردهاند، ڪه در آن هم باید ڪار ڪرد، هم باید ڪاشت، هم باید برداشت و هم باید لذت بُرد. اما گاه انسان آنچنان والِه و والا میگردد ڪه رفتن را بر ماندن بیشتر میخواهد.
این حالت ڪه گاه انسان از لحظههای «مرگ» خود مطلع و آگاه میشود، قابل انڪار نیست. من این حالت را همان دلآگاهی و پیشآگاهی میدانم ڪه برای هر یڪ از ما در پهنهی زندگی بر سرِ حتی پیشوپا افتادهترین موضوعات پیش میآید. مثلاً در محاورت محلی میگوییم: دلم «بِرات» ڪرد ڪه فلانی میآید. یعنی دل من آگاه شد. یا میگویند: «مِه دل مِره خَوِر هِداهه...»: یعنی دل من به من خبر داده...
بنابراین «من دارم به مَقتل خودم میروم» در زبان حاج قاسم، مصداق روشن همان دلآگاهی و پیشآگاهیست. این از قدرتهای درونی و پوشیدهی آدمیست. اللهُ اعلَم: خدا بهتر میداند.